آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی
نامه ای خیس به دستم برسانی بروی
در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود
قصدت این بود از اول که نمانی و بروی
خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی
شاخه سیب دلم را بتکانی بروی
جای این قهوه ی فنجان که به آن لب نزدی
تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی
بس نبود این همه دیوانه ی ماهت بودم
دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی
جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود
خواستی عین قضات همه/دانی بروی
چشم آتش!مژه رگبار!دو ابرو ماشه
باید اینگونه نگاهی بچکانی بروی
باشداین جان من و این تو،بکشم راحت باش
ولی ای کاش این شعر بخوانی بروی





شعر سیار زیبا شاخه سیب دلم جان لب
ارسال شده در مورخه : جمعه، 23 بهمن ماه، 1394 توسط sali  پرینت
کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):

مرتبط باموضوع :

 کوچه قهر و آشتی  [ جمعه، 23 بهمن ماه، 1394 ] 427 مشاهده
 بوسه های باران  [ جمعه، 23 بهمن ماه، 1394 ] 381 مشاهده
 فاجعه زنی که از دلدادگی ترسید...  [ چهارشنبه، 28 بهمن ماه، 1394 ] 608 مشاهده
 اشعار حمید مصدق  [ سه شنبه، 14 ارديبهشت ماه، 1395 ] 306 مشاهده
 کاش یکی بود  [ شنبه، 1 اسفند ماه، 1394 ] 418 مشاهده
نام شما: سارا
ایمیل شما: sara0000@yahoo.com

در مورخه : يكشنبه، 25 بهمن ماه، 1394

عالی بود heartheartheartheart

ارسال جوابیه ]

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام شما (ضروری): 
ایمیل شما : 
نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]

امتیاز دهی به مطلب

انتخاب ها


 فایل پی دی اف فایل پی دی اف

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 ارسال به دوستان ارسال به دوستان

 گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت

اشتراک گذاري مطلب