آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی
نامه ای خیس به دستم برسانی بروی
در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود
قصدت این بود از اول که نمانی و بروی
خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی
شاخه سیب دلم را بتکانی بروی
جای این قهوه ی فنجان که به آن لب نزدی
تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی
بس نبود این همه دیوانه ی ماهت بودم
دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی
جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود
خواستی عین قضات همه/دانی بروی
چشم آتش!مژه رگبار!دو ابرو ماشه
باید اینگونه نگاهی بچکانی بروی
باشداین جان من و این تو،بکشم راحت باش
ولی ای کاش این شعر بخوانی بروی





شعر سیار زیبا شاخه سیب دلم جان لب
ارسال شده در مورخه : جمعه، 23 بهمن ماه، 1394 توسط sali  پرینت
کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):

مرتبط باموضوع :

 تلنگر می زند بر شیشه ها سر پنجه باران  [ چهارشنبه، 19 اسفند ماه، 1394 ] 486 مشاهده
 شعر تبریک سال نو 95  [ يكشنبه، 9 اسفند ماه، 1394 ] 591 مشاهده
 پاورچین  [ دوشنبه، 3 اسفند ماه، 1394 ] 364 مشاهده
 تنها شدن را دوست دارم  [ چهارشنبه، 28 بهمن ماه، 1394 ] 559 مشاهده
 چند شعر عاشقانه غمگین  [ پنجشنبه، 2 ارديبهشت ماه، 1395 ] 250 مشاهده
نام شما: سارا
ایمیل شما: sara0000@yahoo.com

در مورخه : يكشنبه، 25 بهمن ماه، 1394

عالی بود heartheartheartheart

ارسال جوابیه ]

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام شما (ضروری): 
ایمیل شما : 
نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]

امتیاز دهی به مطلب

انتخاب ها


 فایل پی دی اف فایل پی دی اف

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 ارسال به دوستان ارسال به دوستان

 گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت

اشتراک گذاري مطلب