اطلاعات سایت

محل تبلیغات شما

محل تبلیغات شما

اشعار آیدا رها

دست نوشته های آیدا رها

در مورخه : پنجشنبه، 19 فروردين ماه، 1395 موضوع : متن و شعر عاشقانه

باران که میزند موهایم پیچ می خورد به اولین ساقه ی بودن در میان بازوان نحیف و شکننده ات...
دیوانه می شوم.... دیوانه می شوم و زیر باران قدم می زنم....
نمی دانم کدام روز بود که چتر بودنت را  لابلای کاغذ رنگی های کهنه جا گذاشتم...
لعنت به تمام کوچه های تنگ...
خیس آب می شوم... تا خانه راهی نمانده است...
آخرین باز مانده های نورانی ذرات ماه را سر می کشم...
دوباره زندگی مجللی آغاز می کنم...
روی صندلی کنار شومینه می نشینم و قهوه ی تلخ می نوشم...
و مدام زمزمه می کنم یادم تو را فراموش...


آیدا رها



 بیشتر

طعم گس تنهایی از آیدا رها

در مورخه : پنجشنبه، 19 فروردين ماه، 1395 موضوع : متن و شعر عاشقانه

طعم گس تنهایی...
سکوت تلخ پیاده رو...
نوای باران...
صدای دورگه ی مرد کافه چی...
و من که آخرین فنجان چای دارچینم را با تو کنار جاده می نوشم...
و تو که می روی... می روی... و من را در خودم... در خودت... جا می گذاری...
جا می مانم در آخرین فنجان...
در آخرین نگاه...
در آخرین کافه...
نمی دانم چه حکمتی دارد این کافه...
هر بار که تو می روی.. من می مانم و صدای دو رگه ی مرد کافه چی...
که می پرسد خانم بازهم چای میل دارید؟
و من که در شعله های مسکوت رفتنت غرق شده ام...،
سرم را بالا می گیرم...
یک نگاه کافی ست تا مرد کافه چی شصتش خبردار شود، که تو رفته ای...
و از من چیزی جز رد دوست داشتنت باقی نمانده است...
کاش می شد این جاده را تا آخر بروم و هیچگاه به آخر نرسم...
شاید هم تمام مسیر را پیاده برگشتم...
کسی چه می داند...
کسی چه می داند حال کسی را که همیشه سربار ثانیه هاست...
و ثانیه هایش مدام در خود می پیچند و او در فنجان خالی چای خلاصه می شود...

 

آیدا رها



 بیشتر

از من تا من , آیدا رها

در مورخه : پنجشنبه، 19 فروردين ماه، 1395 موضوع : متن و شعر عاشقانه

از من تا من...
من از تبلور سکوت خاکستری ستارگان مرگ به خویشتن خویش باز گشته ام...
و از انکار غلیان دردهایی که درونم را به یغما برده اند، تحرک یافته ام!
من در آیینه های سرگردان بی کسی ها و سحرگاهان بی اعتماد تنهایی نفس کشیده ام...
و در ورای فریادهای عبوس درودها و دروغ ها به سرودی چون آیدا... تشبیه شده ام...
من بیگانگی های سرد سکوتم را  در تپش های گره به امواج رها و آبی دریا پیوند زده ام،
سالها و قرن ها در انبوه ابدیت تپیده ام و چون سیگار تنهایی  در هوای درونم دود شده ام...
از من تا من پلی زده ام و دریچه های نویی از خودم به روی ارتباط های گنگ و مغموم سرنوشت گشوده ام...
بارها و بارها خود را به خود وصله زده ام و دلنوشته هایم را در گوش گلبرگ های ماسیده زمزمه کرده ام...
به موازات خطوط سرد پیکر کوبنده ی شب، انبوه احساسم را در دورترین حصار دمیده ام...
من... از من تا من به سختی راه آمده ام و چراغ های زیستنم را لنگان و بی اعتماد تک به تک افروخته ام...
و از من آغاز کرده ام تا به من رسیده ام، و دردهای نا بهنگام غرورم را با حرص و ولع جویده ام!
از این آغاز تا آن پایان عاشق بوده ام و چشم در چشم آفتاب بود و نبودم را اعتراف کرده ام!
از من... تا من....
و از همیشه تا حال به چشم انداز بودنم که در اندیشه های سرد و بی اعتبار مردمم رسوخ کرده است، نگریسته ام...
از من... در مقابل آیینه، جز من چیزی باقی نمانده است...
و من از آن لحظه ی طلایی که جز تو هیچ ندیده ام، بودنم را جز با تو نبوده ام...
از من... تا تو...
چون وسوسه ای دست برآورده ام و فریاد کنان در آستانه ی بودنت آتش درونم را بر افروخته ام...
از من.. تا من...
از من... تا تو

 

آیدا رها



 بیشتر