اطلاعات سایت

محل تبلیغات شما

محل تبلیغات شما

شعر عاشقانه

قصه عشق

در مورخه : شنبه، 17 بهمن ماه، 1394 موضوع : متن و شعر عاشقانه

بس شنیدم داستان بی کسی
بس شنیدم قصه ی دلواپسی
قصه ی عشق از زبان هر کسی
گفته اند از می حکایت ها بسی
حال بشنو از من این افسانه را
داستان این دل دیوانه را
چشم هایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا سینه ای از سنگ داشت
با دلم انگار قصد جنگ داشت
گویی از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست
کار او آتش زدن من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن
من خریدن ناز او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن
سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم
از غم این عشق مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست
آه می ترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسواییم تنها شوم



 بیشتر

یاد جوانی

در مورخه : شنبه، 17 بهمن ماه، 1394 موضوع : متن و شعر عاشقانه

شهریار

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند

همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند

بلبلی در سینه مینالد هنوزم کین چمن  
باخزان هم آشتی و گلفشانی میکند

ما به داغ عشق بازیها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند

نای ما خاموش ولی، زهره شیطان هنوز  
با همون شور و نوا دارد شبانی میکند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان  
با همین نخوت که دارد آسمانی میکند

سالها شد رفته دم سازم ز دست ، اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی میکند

بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی  
چون بهاران میرسد با من خزانی میکند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آن که گردون میکند با ما نهانی میکند

میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگان  
دفتر دوران ما هم بایگانی می کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید  
ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند



 بیشتر

روزهای بارانی

در مورخه : شنبه، 17 بهمن ماه، 1394 موضوع : متن و شعر عاشقانه

روزهای بارانی
هرگز ساعت به دستش نمی بست؛
روزی از او پرسیدم:
پس چگونه است که سر ساعت به وعده می آیی؟!

گفت:
ساعت را از خورشید میپرسم!
پرسیدم روزهای بارانی چطور؟

گفت:
"روزهای بارانی همه ی ساعتها،
ساعت عشق است"

راست میگفت؛
یادم آمد که روزهای بارانی او همیشه خیس بود ...



 بیشتر